خیلی وقت بود که وقت نکرده بودیم اصلاح کنیم. در حالی که دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم، افسر عراقی وارد شد. چرخی زد و نگاهی به بچه ها کرد. با همان لهجه خاص خودش به فارسی گفت: چرا گاوهاتون را کوتاه نکردین؟

ابتدا متوجه نشدیم که منظورش چیست، با تعجب به او نگاه کردیم، بعضی از بچه ها آرام می خندیدند

افسر عراقی که متوجه حالت غیرعادی ما شده بود، با دست موی سرش را گرفت و گفت: چرا گاوهاتون را کوتاه نکردین؟

حالا دیگر همه بچه ها می خندیدند. افسر عراقی با عصبانیت پرسید: چرا می خندین؟

یکی از بچه ها گفت: آخه تو داری به مو میگی گاو

افسر با تعجب دست به مویش زد و گفت: یعنی این گاو نیست؟

همه گفتند: نه، به این میگن مو

افسر عراقی کمی مکث کرد و با اشاره به سبیلش گفت: یعنی این هم جارو نیست؟

خنده بچه ها بیشتر شد. او که باز هم جواب منفی بچه ها را شنید، دستی به پیراهنش زد و گفت: حتما این هم پالان نیست؟

بچه ها باز هم گفتند: نه

در حالی که بچه ها از خنده به خود می پیچیدند، افسر عراقی عصبانی شد و به نگهبان ها دستور داد تا علی را بیاورند

علی که وارد آسایشگاه شد، تازه فهمیدم جریان چیست

علی اسیری بود که در اردوگاه، به عراقی ها فارسی درس می داد و تا جایی که توانسته بود کلمات عجیب و غریب به آنها یاد داده بود...

 

منبع

"ندای یک بسیجی"

 نگاشته شده توسط Alireza Meybodi در یک شنبه 5 بهمن 1393  ساعت 08:19 ق.ظ
نظرات 0 | لینک مطلب





POWERED BY RASEKHOON.NET